X
تبلیغات
فقط دوست داشتنی ها وارد شوند

فقط دوست داشتنی ها وارد شوند

سلام بر دوستان خودم

احوال شما؟دیدین پاییز تموم شد؟

این فصل غم انگیز، تا چند ساعت دیگه تموم میشه...و همه ی زیبایی هاشو همراه خودش میبره...شاید بهتر باشه پاییز امسال من زود بره و زمستونش بیاد ببینیم زمستونش چند مره هلاجه!شما چی میگین؟

به هر حال!پاییز هرچی که باشه پاییزه و دوست داشتنی.تکِ تکه چون یلدا، بلندترین روشنایی و کوتاهترین ظلمت سال رو داره...چیزی که بهار با اون همه زیباییش نداره!

و به مناسبت این شب دوست داشتنی، یه آپ کوچولو کردم تا بگم هنوزم به یادتونم...ای دوستان قدیمی!

چند این شب و خاموشی؟  وقت است  كه  برخیزم
وین آتش  خندان  را  با  صبح  برانگیزم
گر سوختنم  باید،  افروختنم  باید
ای عشق بزن  در من،  كز شعله  نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم،  در خون  دلم  دارم
تا خود به كجا آخر، با خاك  در آمیزم
چون كوه نشستم من،  با تاب  و تب  پنهان
صد زلزله  برخیزد، آنگاه  كه  برخیزم
برخیزم  و بگشایم ، بند از دل  پرآتش
وین سیل گدازان  را ، از سینه  فرو ریزم
چون گریه  گلو گیرد ، از ابر  فرو  بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
 
ای سایه ! سحر خیزان  دلواپس  خورشیدند

زندان شب  یلدا ،  بگشایم   و  بگریزم

خب دیگه بدبختیای جدید من داره شروع میشه و من خیلی خیلی کمتر شاید بتونم بیام.(آرایه به کار بردم بی سواد!بدبختیای جدید من استعاره از امتحانای ترم اول من هستش!یاد بگیر و تحسین کن!)

وای این هندونه هه خیلی نمکه دلم نیومد واستون نذارم

بخورین و لذتشو ببرین!

یلداتون مبارک و همه ی روزهاتون چه بلند و چه کوتاه، خوش!

قربان همه عزیزان

فعلا

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 15:42 توسط مهلا| |

نرم نرمک پاییز دلنشین از راه می رسد

 و ساز غمگین طبیعت با ساز گرفته دلهای مردم هم آوا می شود.

برای دلهای پرآشوب ما پاییز بهاریترین فصل سال است.

انگار تبلور احساس شکسته ما باشد.

و این همنوایی ما و پاییز

و این هارمونی شگفت انگیز ،

سالهاست که مکرر می گردد اما تکراری نیست.

پاییز که می آید من آماده پذیرایی از عشق می شوم

و قلبم از دیدار دوباره باران به هروله می افتد

تا لذت یکی شدن با باران را اندکی زودتر دریابد.

می خواهم به استقبال خزان بروم

دستهایم را به طرف آسمان می گیرم و ابرها را می نگرم

اشتیاق ابرها

و لرزه انگشتان من

لحظه ای دیگر

من و ابر و اشکی که با باران یکی خواهد شد.

آه از سردرگمی برگهای خزان دیده که با رقصی موزون

انتظار له شدن در زیر قدم های عابران را می کشند

و آه از دل پاییزی من که قرار است به پای تو بیفتد

و چه زیبایی تلخی دارد خش خش برگ که با پای تو له شود

و چه دل گیر است دلی که با سردی نگاه تو پرپر شود.

من در این گوشه گنگ که روزگاریست پای رهگذری را حس نکرده است

انتظار دیدار تو را در سر می پرورانم

حس غریبی دارم

خیال می کنم تو نا شکیب تر از منی

و با اولین باران پاییزی خواهی آمد

بگذار با آرزوی دیدنت خوش باشم.

.

.

وزش باد را حس می کنی؟

کاش هنوز بچه بودم

می خوندم پاییزه و پاییزه، برگ درخت...

کلا بزرگ شدن رو دوست ندارم...حال نمیده!

در واقع حال آدمو میگیره بیشتر!

پاییز، پادشاه فصل ها، بهترین فصل و زیباترین فصل...

و غمگین ترین فصل!

آه!

فصل من!

 

بله!بنده دیروز متولد شدم و بسیار متشکر از کسایی که بهم تبریک گفتن!

می تونم بگم اصلا وقتی واسه نت ندارم معذرت اگه نمیام بهتون سر بزنم یا آپ نمی کنم...بنده دارای فرصت خواراندن سر مبارک هم نیستم!
و الان هم باید برم...همه تون رو دوست دارم و به اون خدای مهربونی که اون بالاست می سپارم

فدای همه

پ.ن:اون شعر و آپ نسبتا غمگینم این معنی رو نداشت که قراره برم به سمت مطالب عشقولانه...من همون مهلام...من می تونم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 13:15 توسط مهلا| |

سلام دوستان

احوال شما؟تابستون خوش گذشت؟

نمی تونم بگم تابستون من خوب بود ولی همچین بدی هم نبود.فقط نبود!نفهمیدم کی اومد، کی رفت...!

به هر حال به هر شکلی که بود گذشت.به مقصدی که می خواستم نرسیدم ولی زندگی جاریست...زندگی باید کرد!

فردا اول مهره.نمیدونم چرا هیچ وقت اون شوق خاصی که همه واسه اول مهر دارن رو من نداشتم!امسال هم که وارد مدرسه ی جدیدی میشم و خدا واقعا باید به خیر کنه!

فکر نکنم وقت زیادی برای نت و آپ کردن داشته باشم...پارسال می خواستم درس بخونم و نمیومدم.ولی مشکلی که دارم اینه که من هرجا باشم و تو هر شرایطی که قرار بگیرم، یه چیزی هست که منو از درس جدا کنه!امسال ولی اون تصمیمه عظیم تر شده یک مقدار...ولی سعی می کنم برنامه ریزی کنم و به وبلاگ هم سر بزنم.ولی بازم میگم از من این کارا بعیده!

خب بریم سراغ آپ امروزمون که نظر خودم رو خیلی جلب کرد.

راز پیروزی اسکندر بر ایران

می گویند اسکندر پس از حمله به ایران در اداره ی کشور درمانده و مستاصل بود.او از خود و مشاورانش می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟یکی از مشاوران می گوید:" کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند."

اما ظاهرا یکی دیگر از مشاوران(به قول برخی، ارسطو)، پاسخ می دهد:" نیازی به چنین کاری نیست.از میان مردم آن سرزمین، آنهارا که نمی فهمند وکم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار.آنها که می فهمند و باسواند، به کار های کوچک و پست بگمار.بی سواد ها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ گاه توانایی طغیان نخواهند داشت.فهمیده ها و باسواد ها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه ی مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

واقعا خردمندانه بود. نه؟ ولی ما نمی دونیم چطوره که این راهکار هنوز که هنوزه پس از سالیان درازی که از اسکندر و جانشین هاش میگذره به کار میره و انگار نه انگار که بابا!جهان تغییر کرده تاریخ عوض شده چندین نسل گذشته از اون زمان.دیگه دست بردارین! 40.gif

چه میشه کرد.درس گرفتن تو کار این دنیا و آدماش نیست! 29.gif

حالا بی خیال غصه!همه ی شما عزیزان رو به خدا می سپارم امیدوارم تک تک لحظاتتون پر از شادی و نشاط باشه.

تا درودی دیگر

بدرود

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:23 توسط مهلا| |

یه سلام دیگه خدمت دوستان عزیز

خوب و خوش و سلامت هستید؟امّیدوارم!

گل کاشتید واقعا!می دونین، اگه یه خورده دقت و صبر داشته باشین هیچ کی هیچ چی بهتون نمیگه!خودم شخصا نمیذارم کسی چیزی بهتون بگه!فقط شما اینارو چراغ راهتون بکنین، حلّه!

یه آپ کردم یه مسابقه گذاشتم نزدیک ۶۰ نفر واسم نظر گذاشتن فقط یک نفر جواب رو گفت!که تازه اون یه نفرم نظر نذاشت!به خودم گفت!

البته من از دوستان سپاس گذارم که در اولین قدم پست رو می خونن!آخه خیلیا این کارو انجام نمیدن!

من میدونم همه ی دوستان گل بنده باهوشن!فقط یه خورده دقت میخوان و پایداری توی راهشون!این خیلی خوبه!

عزیزان!جواب مسابقه خیلی ساده بود!فقط دقت می خواست! دقت !

همه رفتن تو فاز این ۱۵ دلار و ۱۰ سنته!به اون چی کار داشتین شما!گفتم آقای جانی یه سوتی داده.که البته اون متصدی ... هم نفهمیده!

مگه من اول داستان ننوشتم جانی نیم ساعت وقت داشته که ناهار بخوره بعد بره شرکت دوستش؟پس فقط نیم ساعت توی رستوران وقت داشته که غذا بخوره!در صورتی که به متصدی گفته چی؟گفته من مشاوریم که بابت ۱ ساعت مشاوره، ۱۵ دلار میگیرم!

و این سوتی بزرگی بود که آقای جانی داد که نه شما فهمیدین و نه متصدی رستوران!

دیدین چقدر ساده بود؟نزدیک ۲ هفته صبر کردم ببینم می فهمین یا نه!داشتم دیگه نا امید می شدم که دیگه دیروز تارا ی عزیزم، جواب رو گفت!البته جایزه اش رو هم گرفت همون موقع.حالا منم یکی دیگه از طرف خودم تقدیمش می کنم

خب میریم سر آپ امروزمون

چرچیل و راننده ی تاکسی

چرچیل(نخست وزیر سابق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می رفت.

هنگامی که به آنجا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفا نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت:نه آقا! من میخواهم سریعا به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم.

چرچیل از علاقه ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق زده شد و یک اسکناس ۱۰ پوندی به او داد.

راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت:گور بابای چرچیل! اگر بخواهید ، تا فردا صبح هم همین جا منتظر می مانم!

بله !

یه بار دیگه به تک برنده ی مسابقم تبریک میگم!فدای تو

بقیه دوستان هم اشکال نداره!ایشالا تو فرصتای بعدی!

دوستتون دارم

فعلا

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 13:28 توسط مهلا| |

سلام دوستان

احوال شما؟خوش می گذره؟خب البته باید بگم ماه رمضون دیگه عادی شده...نه؟واسه من که اینجوریه...دیگه خیلی سخت بهم نمی گذره

خیلی ممنون از اینکه همراهی می کنین...ولی من آخرش نفهمیدم شما چه مطلبی رو می پسندین که واستون بذارم.پس بنابر سلیقه ی خودم عمل می کنم و از این به بعد طنز میذارم...اگه مطلب ادبی قشنگی هم دیدم واستون میذارم.فکر کنم همه با طنز موافق باشن دیگه...اینطور نیست؟

خب قبل از مطلب امروز در مورد پست قبلی باید توضیح بدم.دوستان عزیز!وبلاگ من جای کلکل نیست...لطفا با هم درگیر نشید!من اگه چیزی می گم یا شوخی ای می کنم دارم شوخی می کنم!فقط همین!

وبلاگ من فقط برای اینه که شادتون کنه و لحظات دوست داشتنی ای واستون فراهم کنه...فقط همین!

امیدوارم دیگه شاهد اون اتفاقی که توی پست قبلی افتاد نباشیم...

خب احساس می کنم دیگه خیلی مهربون شدم...شما چنین احساسی ندارین؟!

و اما طنز امروز:

رستوران ارزان قیمت

"جانی" ساعت 2 از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.

چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود:

"ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار"

جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سرمیز نشست.

گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:ولی من این غذاهارو سفارش ندادم.

گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:خودشان می فهمند که من نخوردم!

اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاه برداری است که رفت جلوی صندوق و متصدی رستوران پول همه ی غذاهارا حساب کرد و گفت 15 دلار و 10 سنت.

جانی معترض شد:ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!و مرد پاسخ داد:ما آوردیم، میخواستین بخورین!

جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ی 10 سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت:من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره، 15 دلار میگیرم!

متصدی گفت:ولی ما که مشاوره نخواستیم!و جانی پاسخ داد:من که اینجا بودم، می خواستین مشاوره بگیرین!

و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.

  

بله!چقدر خوب می شد اگه همه مثل این آقای جانی بودن!ولی یه مشکلی داره این مطلب...این آقای جانی یه جا اشتباه کرده...اگه تونستین بگین کجا؟

خب این مسابقه محسوب نمیشه که من نظرارو تایید نکنم که شماها تقلب نکنین!من نظراتو تایید می کنم ولی امیدوارم جوابی که میدین مال خودتون باشه...بدون خوندن نظرات قبلی...بدون تقلب!

ببینم چی کار می کنین!دوستان با دقت و باهوش من!

امیدوارم این مطلب مورد تایید سروران گرامی قرار گرفته باشه...

تا درودی دیگر

بدرود

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 13:55 توسط مهلا| |

سلام بر دوستان عزیز

چطورین؟تابستون خوش میگذره؟(جواب یه عده ای رو میدونم! "بدون رمضون، چرا که نه!")

ولی خوبه!برای تناسب اندامتونم که شده باید بگیرین!من خودم به شخصه دوست دارم ماه رمضون رو یه حال و هوای باحالی داره یه لطیفه هم هست که میگه:

فرا رسیدن ماه زولبیا و بامیه

بی خوابی شبانه

گرسنگی روزانه

روزشماری ماهانه

پرخوری سحرانه

افطاری شاهانه

و توقع آمرزش سالانه

مبارک باد!

(شرمنده میدونم وحشتناک تکراریه ولی فقط همین به مطلبم می خورد!)

من دقیقا به همین دلایل میگم باحاله!
بگذریم!

اگه خبر ندارین باید خبردارتون کنم که وبلاگ فقط دوست داشتنی ها وارد شوند ۲ ساله شد!
پارسال واسش جشن گرفتم ولی همون طور که گفتم دیگه حوصله ندارم!همین جوری تولدش مبارکه دیگه!

جا داره از همه ی دوستای گلی که باهام بودن و بهم امید واسه آپ کردن و نت اومدن می دادن تشکر کنم

قربون همگی برم

خب امروزم با یه مطلب طنز اومدم!بخونین فعلا

زوج خوشبخت

زوج خوشبت و موفقی را در این دنیای مجازی می شناسم که مدت هاست بدون کوچکترین مشکلی، زندگیشان ادامه دارد و هیچ وقت هم با هم دعوا و بزن بزن نمی کنند!

یک روز از این زوج موفق سوال کردم:دلیل موفقیت شما در چیست؟چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی کنید؟

آقاهه پاسخ داد:ببین جانم!من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا، فقط در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم:چه خوب!آفرین!زنده باد رفیق!تو آبروی همه ی ما مردها را خریده ای!من به تو افتخار می کنم!حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اون ها حق اظهار نظر داره، چی هست؟

آقاهه گفت:از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی اهمیتی مثل اینکه ما چندتا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشینمان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت و آمد کنیم...

گفتم: اِ !!! من که رسما هنگ کردم رفیق!پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر میدی چی هست؟

آقاهه گفت:من در مورد مسائل کلان بین المللی، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می دهم!

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

درستشم همینه!آقایونو چه به مسائل جزئی؟!کلا که نظر ندن بهتره ولی اگه میخوان نظر بدن در مورد مسائل کلی بدن که هم این خانمهای بدبخت سردرد نشن و هم محیط خانواده گرما و صمیمیت خودشو حفظ کنه!

امیدوارم این مطلب هم مورد پسند واقع شده باشه و مهم تر از اون، همه به مقدار مورد نیاز ازش درس گرفته باشن!

قربان شما

فعلا

پ . ن :قالب وبلاگ رو برای یه مدت عوض کردم...خودم نمیدونم چه جوریه حس خاصی نسبت بهش ندارم... ولی احساس می کنم قالب قبلیه آزادی بیشتری داشت...در هرصورت نظرتون رو دربارش بهم بگید شک دارم که بذارم همین بمونه یا قبلی رو دوباره بذارم...مرسی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 11:47 توسط مهلا| |

سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه.ببخشید بازم دیر شد این درس و مدرسه منو ول نمی کنه!

ولی خب نمیدونستم باید چی بگم توی آپ جدیدم.خیلی ها اومدن گفتن وبلاگ دیر میاد بالا.حقم دارین به خدا!من خودم بدون ADSL کلا با نت حال نمی کنم!چه برسه به وبلاگ خودم که دیگه اعصابم رو می ریزه به هم!خب من حجم همه ی عکسای صفحه اول رو کم کردم از این به بعدم سعی می کنم دیگه زیاد عکس نذارم که شما دوستان عزیز مشکلی نداشته باشین.چون یه سری هم اومدن گفتن عکسایی رو که گذاشتی ما از یه سال پیش داشتیم!خب من واقعا شرمندم شما میگین من چی براتون بذارم اصلا؟خب من چه میدونم شما چی رو دارین چی رو میدونستین چی رو دیدین و... .بهم بگین چی میخواین براتون بذارم.ممنون میشم!

در مورد آپ قبلی، چند تن از دوستان اعتراض کرده بودن که چرا اونجوری به پسرا توپیدم و باید رعایت بقیه رو میکردم .بنده عذر میخوام!میدونم خیلی زیاده روی کردم ولی شما میدونین خوردشدن اعصاب من به دست یه پسر یعنی چی؟!یعنی همونایی که نوشتم!دیگه حوصله ی نظرای بی ربط افراد اضافی رو نداشتم.

بگذریم!

همون طور که میدونین، من دارم بزرگ میشم(لطیفه هم میگم تازگیا ) و دیگه حوصله ی سال های قبل رو ندارم که دم به دقیقه جشن بگیرم و رفتارهایی که احتمالا مشاهده کردین (اصطلاحا دیوونه بازی) رو به جا بیارم.به علاوه تعدادی از دوستان هم گفتن یه خورده مطالب علمی ادبی بذارم.ادبی رو پایه ام ولی علمی شو شرمنده!با علم و اینا رابطه ای نداره وبلاگ من چون اصلا دوست داشتنی نیستن این بحثا!شوخی کردم چشم حتما. امروزم یه مطلب میخوام بذارم که شخصا ازش خوشم میاد و خب، ادبی هم محسوب میشه.نظرتون رو دربارش بگین چون از این جور چیزا زیاد دارم اگه خوشتون اومد بازم براتون میذارم

حکایتی از کریم خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریم خان را ملاقات کند.سربازان مانع ورودش می شوند.خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد جریان چیست؟پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از او می پرسد:«چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟» مرد با درشتی می گوید:«دزد همه ی اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!» خان می پرسد:«وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟» مرد می گوید:«من خوابیده بودم!» خان می گوید:«خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟» مرد در این لحظه چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.

مرد می گوید:« من خوابیده بودم چون فکر می کردم تو بیداری! »

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید:«این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم...»

بله! باید بیدار باشن اما حیف که خودشون رو زدن به خواب و دارن برای بقیه هم لالایی می خونن که بخوابن و حواسشون به دوروبرشون نباشه اما مثل اینکه خودشونم تو کار خودشون موندن

بی خیال بحث به جاهای باریک کشیده شد.هرکی منظورمو نفهمید میتونه بهم بگه به صورت خصوصی یه جلسه مشاوره براش میذارم

پس فعلا دوستان عزیزم

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:44 توسط مهلا| |

سلام بر همه ی آدمای دوست داشتنی دنیا

چطورین؟دیدین من بالاخره برگشتم؟

یه عذرخواهی  و یه تشکر به همه ی دوستانی که یادم بودن و بهم سر زدن بدهکارم.

ببخشید من واقعا وقت نمیکردم آپ کنم و بهتون سر بزنم.ولی هوای وبمو داشتم.

یه چند نفر از دوستان اومدن برام نظر دادن که چرا این وب رو زدم.ببخشید.بنده خیلی عذر میخوام، کی به شما گفته که به شما مربوطه؟

مطلب دیگه ای که نظرم رو جلب کرد این بود که یکی نوشته بود یه مشت بچه ننه رو دور خودم جمع کردم و میخوام پز بدم که بی اف دارم.میتونم بگم هیچ چیزی خنده دار تر از این حرف تا حالا نه خونده بودم نه شنیده بودم.بی اف؟؟؟

یکی دیگه هم گفته بود بیچاره اون پسرایی که با من دوستن!واقعا بیچاره!

با این که نیاز به توضیح نداره، باید بگم چندش آور ترین موجودات روی این کره درنظر من پسرا هستن.البته تعدادی استثنا وجود داره ولی من با هیچ کدوم از اون موارد استثنا دوست نیستم.دوستی به اون معنایی که توی فکرای کثیف شماها میگذره.

در واقع، خودمو اونقدر بی ارزش نمی بینم که با نفرت انگیز ترین موجودات این کره دوست باشم.بگذریم.همون طور که گفتم، نیازی به توضیح دادن نداشت.

و اما تشکر از همه ی عزیزانی که برام مرتب نظر دادن و شکایت کردن که چرا آپ نمی کنم.شرمنده به خدا من درسی نمیخوندم نمیدونم چرا وقت نمی شد آپ کنم!قربون همتون برم قول میدم جبران کنم.

یه مطلب دیگه هم هست که باید روشنش کنم.

آقایون، خانوما، لطفا قبل از اینکه وارد هر وبلاگی بشین، به اسمش توجه کنین بعد اگه خواستین براش نظر بدین.

اسم وبلاگ من، فقط دوست داشتنی ها وارد شوند هست.

من برای خودتون میگم، برای وقت مثلا با ارزشتون.اگه دوست داشتنی نیستین، لازم نیست نظراتتون رو برام درج کنین.چون نظراتتون در نظر من مهم واقع نمیشه.ممنون میشم ارزش خودتون رو حفظ کنین.

خب دوستای گلم عذر میخوام واقعا کلافه شده بودم از دست یه سری آدم بیکار که خودشون رو مهم در نظر میگیرن.کلا من اعصابم خورد میشه وقتی آدمای اینجوری رو دوروبرم میبینم و نمیتونم تحملشون کنم.به خاطر همین دیگه شدید میتوپم بهشون.امیدوارم درکم کنین!

خب، مهلا برگشت!شما میتونین یه بار دیگه روی من حساب کنین و نظراتتون رو برام بگین و بگین چی دوست دارین توی وب خودتون براتون بذارم.

حالا هم با اجازتون چندتا عکس میخوام بذارم که نظر خودم رو خیلی جلب کرد فکر کنم دوست داشته باشین ببینین

خوشگلن؟!شاید بدونین شایدم ندونین ولی اینا عروسکن!

الهی!من که بار اول اصلا نفهمیدم گفتم چه نی نیای خوشگلی منم میخوام!وقتی فهمیدم عروسکن دهنم ۲ متر باز موند!خیلی باحالن تازه هنوزم دارم اگه میخواین میتونین نظر بذارین و بگین تا منم بذارم براتون

خب عزیزان من بازم از همه تشکر میکنم و امیدوارم آپم مورد قبول واقع شده باشه

قربون همه.منتظر نظرای قشنگتون هستم

فعلا

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 17:20 توسط مهلا| |

سلام به دوستای گلم!

چطورین؟؟؟خوبین؟؟؟چه خبرا؟؟؟چیکارا می کنین؟؟؟مدرسه که خیلی خوش می گذره نه؟

کسایی هم که مدرسه نمیرن هم میشه گفت دانشگاه خوش می گذره؟(من واقعا فکر می کنم دانشگاه خوش می گذره!اینطوری نیست؟)

ولی مدرسه هم بد نیستا، فقط یه چیزای بدی داره که من الان بهتون میگم:

۱-درس خواندن!

۲-کتبی دادن!

۳-آزمون تست دادن!

۴-سروکله زدن با معاون ها!

از همه مهمتر:

۵-ساختن با معلم ها!!

در خصوص موارد ۴و۵ ، باید خدمتتون عرض کنم که اینا بزرگترین مشکلاتمونن!

آخه میدونین، کلاسمون دو دندونه شلوغه، بعد هی این معاونمون میاد گیر میده که امسال که باید بیشتر درس بخونین، چرا اینقدر مسخره بازی در میارین و از این حرفا!بعد نه که ما هم خیلی برامون مهمه حرفای ایشون، روز به روز داریم شلوغ تر میشیم!(البته من شلوغ نمی کنما، من خیلی هم دختر خوبی هستم سر کلاس.فقط یه چندباری بعضی از معلم هامون رفتن لطف کردن اسم بنده رو تحویل دفتر دادن.به چه گناهی، معلوم نیست)

آخه ببینین، شلوغ نمی کنم سر کلاس.شاید بعضی از اوقات، با بچه های شلوغ(که همشون ماشالا دوستامن!)همراهی می کنم!یا به قول معلم تاریخمون، شیطونم!

به هر حال،این بود از مشکلات درون مدرسه ای!

مشکلات برون مدرسه ایم هم نیومدن به نت بود!باورتون نمیشه که این معلما چقدر تکلیف میدن.هر هفته دست کم یه دونه کتبی رو داریم.و خب منم واقعا وقت نمی کردم بیام بهتون سر بزنم.معذرت

خب زیاد حرف زدم دیگه.راستی ممنون از اینکه همیشه به یادم هستین.ممنون از همه ی کسایی که تولدم رو تبریک گفتن

بله بنده بیست و پنجم تولدم بود.اینقدم خوش گذشت!بچه ها وقت کلاس زبان رو گرفتن که برام تولد بگیرن!(خیلی حال کردم با این کارشون!آخه من خیلی زبان رو دوست دارم، بعد این معلمه هم هیچی حالیش نیست.فقط در حد راهنمایی خونده.یه بار داشت نکته های ساده و در عین حال الکی رو می گفت، بعد منم اعصابم خورد شد گفتم اینارو بلدیم که خانوم!بی خیال شین.بعد بهم گفت نه تو زیادی ادعات میشه!)

خیلی پرروئه.اه اه.میگم فقط در حد راهنمایی خونده راست میگم.چندبار رفتم ازش چندتا اشکالی که خودم برام پیش اومده بود رو پرسیدم، هیچ کدومشون رو بلد نبود

حالا بی خیال این قضایا شیم!

دلنوازان رو دیدین؟!من واقعا موندم تو این سریال ها و فیلم های ایرونی!آخر همشون رو میشه از همون اول گفت!همه به سلامتی پس از سختی ها و مشکلات بسیار زندگی در آخر به هم می رسن و به خوبی  وخوشی در کنار هم زندگی می کنن!

به قول دوستم اگه به خاطر سیاوش و شاهرخ نبود، اصلا نمیدیدیم!مثل الان که هیچ فیلمی رو دنبال نمی کنیم که خیر سرمون درس بخونیم و تست بزنیم، که بازم نه می خونیم نه میزنیم!

خب یه چندتا عکس از دلنوازان براتون میذارم که ممکنه ندیده باشین:

و آقایون:

یه عکس هم از سحر قریشی و همسرشون(تفاوت رو حال کنین!):

و آخرین عکس:

خب چطور بودن؟امیدوارم خوشتون اومده باشه.

ببخشید من دیگه خیلی کمتر میام نت.واقعا حجم درسا زیادن.

ببخشیدهم که دیگه خبرتون نمی کنم.واقعا دیگه وقت ندارم

همتون رو دوست دارم دوستای گلم

قربون همتون برم

فعلا بای

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:59 توسط مهلا| |

یه سلام پر از اندوه و آه و ناامیدی و .... به دوستای بامعرفت خودم!

خوبین؟؟؟چه خوب که خوبین!چون من اصلا نیستم!

دلیلشم همونیه که همه میدونین!

مدرسه!

خدایی من موندم کی این مدرسه رو به وجود اورده!

من که حلالش نمی کنم!

خدا جون نیامرزش!

آهای کسی که مدرسه رو به وجود اوردی، بدون که آه و نفرین ما بچه های مظلوم گرفتارت می کنه!

امیدوارم اونجا یه روز خوش نبینی!

آخه مگه بیکار بودی؟؟؟آبت کم بود نونت کم بود چیت کم بود آخه؟؟؟اهههههههههههههههههه!خجالتم خوب چیزیه ها!

ای خدا!چه بنده هایی آفریدی تو هم!مگه خودت نمی گی آدم ها باید به فکر هم دیگه باشن سعادت همدیگرو بخوان به هم دیگه عشق بورزن؟؟(البته نمیدونم دقیق گفتی اینارو یا نه ولی من میدونم همینارو میخوای!) پس برای چی بعضی از بنده هات اینقدر میخوان مزاحمت برای مردم ایجاد کنن؟؟؟مخصوصا ما بچه های مظلوم.مگه ما چه گناهی کرده بودیم که باید یه نفر علافی که به عقیده ی خودش میخواست به بشر کمک کنه برامون مدرسه درست کنه؟؟؟نه چرا؟؟؟

آخه آدم هم در یه اندازه ای ظرفیت داره!هی هیچی نگفتم نگفتم تا رسید به الان که گفتم!

تازه اینا که یک هزارم حرفام هم نبودن!حرفهای زیادی دارم برای گفتن!یه نمونش همینه که این چند روز سخت در فکرم(سر کلاس ریاضی) که چقدر نسل های قبل از ما بیکار بودن بلانسبت!این فرمولا منو تحت تاثیر قرار میدن شدید!فرض کنین یه آدم چقدر می تونسته علاف باشه که تمام وقتشو صرف پیدا کردن یک فرمول مضخرف بکنه!که چی بشه؟؟؟که مثلا کمکی به هم نوعاش بکنه.آفا ما کمک نمیخواستیم!چرا اینقدر خودتون رو مهم تصور می کردین آخه؟؟؟باور کنین اگه بهمون کمک نمی کردینا، ناراحت نمیشدیم!به جون خودمون ازتون گلایه مند نمی شدیم!

نمی خوام پر حرفی کنم!ولی واقعا ازتون راضی نیستم ای متفکرها و دانشمندان!

بله!بنده چون نمی خوام داغ دلتون رو تازه کنم، بحث رو ادامه نمی دم!

دوستان عزیز من!

همون طور که می دانید

شبکه ی ۳ سیما هر شب سریالی پخش می کند به نام دلنوازان

و بازیگر مردی در آن سریال بازی می کند که نامش در سریال بهزاد است و در حقیقت شاهرخ

و یک هفته ی پیش

تولد این بازیگر عزیز بود که من به دلیل مدرسه، نتوانستم یک تولد درست و حسابی برایشان بگیرم!

ولی در حال حاضر می خواهم تولد ایشان را به تمامی هنردوستان عزیز و همچنین خود ایشان

تبریک عرض نمایم!

(جو گرفتم گفتم یه خورده هم رسمی صحبت کنم نگین چقدر این دختره لوسه!)

ولی در کل

شاهرخ جان!

تولد گذشته ات مبارک!

ایشالا به همه ی آرزوهای خوبت برسی

یه چندتا هم عکس از شاهرخ استخری عزیز براتون میذارم که اگه به یاد ندارین ایشون رو یاداور بشم براتون!

خوشتون اومد؟؟؟من که خیلی دوستشون دارم

این هم بگم که همشون رو از وبلاگ ساناز و نیلوفر گلم  برداشته بودم و در واقع ذخیره کرده بودم برای چنین روزی!

بازم تولد شاهرخ جان رو بهش تبریک میگم.امیدوارم همیشه خوب و خوش و سلامت باشه و شاهد موفقیت روزافزونش باشیم


خب دوستای گلم

همون طور که گفته بودم امسال من سوم راهنمایی هستم و باید شدید درس بخونم(البته اشتباه نشه من همچین درسی نمی خونم) ولی خب بالاخره باید انتظارات خودم و پدر و مادرم رو براورده کنم و درسم رو بخونم!

به همین دلیل ممکنه که  کم بتونم بیام نت.ولی مطمئن باشین تنهاتون نمیذارم هر چند روز(یا هفته) یکبار میام بهتون سر میزنم و حتما ماهی یه بار آپ رو می کنم!

خیلی دوستتون دارم دوستای مهربونم

تا سلامی دیگه

خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:30 توسط مهلا| |

Design By : Night Melody